انسان و ايمان
اثر متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری
مقدمه
" مقدمهای بر جهان بينی اسلامی " مجموعهای است مشتمل بر شش جلد ، و آخرين اثر نگارشی متفكر شهيد استاد مطهری میباشد طرحی كه استاد شهيد برای اين كتاب در نظر داشتند شامل هفت جلد میشد كه عناوين آنها به اين شرح است : انسان و ايمان ، جهان بينی توحيدی ، وحی و نبوت ، انسان در قرآن ، جامعه و تاريخ ، امامت و رهبری ، زندگی جاويد يا حيات اخروی ولی با شهادت آن متفكر گرانقدر به دست منافقان ، اين طرح به انجام نرسيد و استاد شهيد فرصت نگارش جلد ششم اين مجموعه يعنی " امامت و رهبری " را نيافتند ولی پس از شهادت آن بزرگوار مجموعهای از سخنرانيها و يادداشتهای ايشان در اين باب ، توسط " شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد " تحت عنوان " امامت و رهبری " منتشر شد كه علاقمندان میتوانند كتاب مذكور را بجای جلد ششم اين مجموعه مطالعه نمايند
انگيزه استاد شهيد از نگارش اين كتاب ، بيشتر رفع شبهات و نماياندن انحرافات فكریئی بوده است كه در آن زمان توسط برخی گروهها اعم از مذهبی و غير مذهبی تبليغ میشد ، و البته اين شبهات و انحرافات ، اختصاص به زمان خاصی ندارد و در هر زمانی میتواند مطرح باشد اين كتاب همچون ديگر آثار استاد شهيد از بيانی ساده و روان و نثری شيوا برخوردار است ، و شايد از آن جهت كه استاد عنايت داشتهاند كه اين كتاب برای اقشار بيشتری قابل استفاده باشد ، سادگی و روانی عبارات بيشتر رعايت شده است همچنين چنانكه از نام اين كتاب بر میآيد ، مطالب اين كتاب در بيشتر موارد به اختصار بيان شدهاند تفصيل اكثر اين موارد را در ديگر آثار آن بزرگوار بايد جستجو كرد
شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مرتضی مطهری 22 بهمن 1367
انسان و حيوان
انسان ، خود نوعی حيوان است از اين رو با ديگر جانداران مشتركات بسيار دارد اما يك سلسله تفاوتها با هم جنسان خود دارد كه او را از جانداران ديگر متمايز ساخته و به او مزيت و تعالی بخشيده و او را بی رقيب ساخته است
تفاوت عمده و اساسی انسان با ديگر جانداران كه ملاك " انسانيت " او است و منشا چيزی به نام تمدن و فرهنگ انسانی گرديده است در دو ناحيه است : بينشها و گرايشها جانداران عموما از اين مزيت بهرهمندند كه خود را و جهان خارج را درك میكنند و بدانها آگاهند و در پرتو آن آگاهيها و شناختها ، برای رسيدن به خواستهها و مطلوبهای خود تلاش مینمايند. انسان نيز مانند جانداران ديگر يك سلسله خواستهها و مطلوبها دارد و در پرتو آگاهيها و شناختهای خويش برای رسيدن به آن خواستهها و مطلوبها در تلاش است تفاوتش با ساير جانداران در شعاع و وسعت و گستردگی آگاهيها و شناختها، و از نظر تعالی سطح خواستهها و مطلوبها است
اينست آنچه به انسان مزيت و تعالی بخشيده و او را ساير جانداران جدا ساخته است
شعاع آگاهی و سطح خواسته حيوان
آگاهی حيوان از جهان تنها به وسيله حواس ظاهره است از اينرو سطحی و ظاهری است ، به درون و روابط درونی اشياء نفوذ نمیكند ثانيا فردی و جزئی است ، از كليت و عموميت برخوردار نيست ثالثا منطقهای است ، محدود به محيط زيست حيوان است و به خارج محيط زيست او راه پيدا نمیكند رابعا حالی است ، يعنی بسته به زمان حال است ، از گذشته و آينده بريده است حيوان نه از تاريخ خود يا جهان آگاه است و نه درباره آينده میانديشد و نه تلاشش به آينده تعلق دارد
حيوان از نظر آگاهی ، هرگز از چهارچوب ظواهر ، فرديت و جزئيت ، محيط زيست ، زمان حال خارج نمیگردد ، در اين چهار زندان برای هميشه محبوس است و اگر احيانا خارج شود نه آگاهانه و از روی شعور و انتخاب است ، بلكه تحت تسخير اجباری طبيعت و به صورت غريزه و ناآگاهانه و غير شاعرانه است.
سطح خواستهها و مطلوبهای حيوان ، مانند شعاع شناخت و آگاهيش از جهان در محدودهای خاص است اولا مادی است ، از حدود خوردن و آشاميدن و خوابيدن و بازی كردن و خانه و لانه گرفتن و استفاده از جنس مخالف بالاتر نمیرود برای حيوان ، خواسته و مطلوب معنوی ، ارزش اخلاقی و غيره مطرح نيست ثانيا شخصی و فردی است ، مربوط به خودش و حداكثر به جفت و فرزندش ثالثا منطقهای است ، مربوط است به محيط زيست خودش رابعا حالی است و به زمان حال تعلق دارد
يعنی همان محدوديتهايی كه بعد ادراكی وجود حيوان دارد ، بعد خواهشها و گرايشهای وجودش دارد حيوان از اين نظر نيز در محدوده خاصی زندانی است
حيوان اگر هدفی را تعقيب كند و به سوی غايتی حركت كند كه از اين محدوده خارج باشد ، مثلا به نوع تعلق داشته باشد نه به فرد ، به آينده تعلق باشته باشد نه به حال - مانند آنچه در بعضی حيوانات اجتماعی از قبيل زنبور عسل مشاهده میشود - ناآگاهانه و به حكم غريزه و فرمان مستقيم نيروئی است كه او را آفريده و جهان را تدبير میكند
شعاع آگاهی و سطح خواسته انسان
قلمرو انسان چه در ناحيه آگاهيها و بينشها و شناختها و چه در ناحيه خواستهها و مطلوبها بسی وسيعتر و گستردهتر و متعالیتر است
آگاهی انسان و شناخت او ، از ظواهر اشياء و پديدهها عبور میكند و تا درون ذات و ماهيت آنها و روابط و وابستگيهای آنها و ضرورتهای حاكم بر آنها نفوذ مینمايد آگاهی انسان نه در محدوده منطقه و مكان ، زندانی میماند و نه زنجيره زمان آن را در قيد و بند نگه میدارد هم مكان را در مینوردد و هم زمان را از اين رو هم به ماوراء محيط زيست خويش آگاهی پيدا میكند تا آنجا كه دست به شناخت كرات ديگر میيازد ، و هم بر گذشته و آينده خويش وقوف میيابد ، تاريخ گذشته خويش و جهان يعنی تاريخ زمين ، آسمان ، كوهها ، درياها ، گياهان و جانداران ديگر را كشف میكند و درباره آينده تا افقهای دوردست میانديشد بالاتر اين كه انسان انديشه خويش را درباره بینهايتها و جاودانگيها به جولان میآورد و به برخی بینهايتها و جاودانگيها شناخت پيدا میكند آدمی از شناخت فرديت و جزئيت پا فراتر مینهد ، قوانين كلی و حقايق عمومی و فراگيرنده جهان را كشف میكند و به اين وسيله تسلط خويش را بر طبيعت مستقر میسازد
انسان از نظر خواستهها و مطلوبها نيز میتواند سطح والائی داشته باشد انسان موجودی است ارزشجو ، آرمانخواه و كمال مطلوبخواه ، آرمانهايی را جستجو میكند كه مادی و از نوع سود نيست ، آرمانهايی كه تنها به خودش و حداكثر همسر و فرزندانش اختصاص ندارد ، عام و شامل و فراگيرنده همه بشريت است ، به محيط و منطقه خاص يا قطعهای خاص از زمان محدود نمیگردد
انسان آنچنان آرمانپرست است كه احيانا ارزش عقيده و آرمانش فوق همه ارزشهای ديگر قرار میگيرد ، آسايش و خدمت به انسانها از آسايش خودش با اهميتتر میگردد ، خاری كه در پای ديگران فرو برود مثل اين است كه در پا بلكه چشم خودش فرو رفته باشد ،با ديگران همدرد میشود ، از شادی ديگران شاد و از اندوه آنان اندوهگين میگردد ، به عقيده و آرمان مقدس خود آنچنان دلبستگی پيدا میكند كه منافع خود ، بلكه حيات و هستی خود را به سهولت فدای آن مینمايد.
جنبه انسانی تمدن بشری كه روح تمدن به شمار میرود ، مولود اينگونه احساسها و خواستههای بشری است
ملاك امتياز انسان
بينش وسيع و گسترده انسان درباره جهان ، محصول كوشش جمعی بشر است كه در طی قرون و اعصار روی هم انباشته شده و تكامل يافته است اين بينش كه تحت ضوابط و قواعد و منطق خاص در آمده نام " علم " يافته است علم به معنی اعم يعنی مجموع تفكرات بشری درباره جهان كه شامل فلسفه هم میشود محصول كوشش جمعی بشر است كه نظم خاص منطقی يافته است.
گرايشهای معنوی و والای بشر ، زاده ايمان و اعتقاد و دلبستگيهای او به برخی حقايق در اين جهان است كه آن حقايق ، هم ماورای فردی است ، عام و شامل است ، و هم ماورای مادی است ، يعنی از نوع نفع و سود نيست اينگونه ايمانها و دلبستگيها ، به نوبه خود ، مولود برخی جهان بينیها و جهان شناسیها است كه يا از طرف پيامبران الهی به بشر عرضه شده است و يا برخی فلاسفه خواستهاند نوعی تفكر عرضه نمايند كه ايمانزا و آرمان خيز بوده باشد.
به هر حال گرايشهای والا و معنوی و فوق حيوانی انسان آنگاه كه پايه و زيربنای اعتقادی و فكری پيدا كند نام " ايمان " به خود میگيرد.
پس نتيجه میگيريم كه تفاوت عمده و اساسی انسان با جانداران ديگر كه ملاك " انسانيت " او است و انسانيت وابسته به آن است ، علم و ايمان است
درباره امتياز انسان از جانداران ديگر سخن فراوان گفته شده است برخی منكر امتياز اساسی ميان اين نوع و ساير انواع هستند ، تفاوت آگاهی و شناخت انسان با حيوان را از قبيل تفاوت كمی و حداكثر تفاوت كيفی میدانند ، نه تفاوت ماهوی همه آن شگفتيها و اهميتها و عظمتها كه نظر فلاسفه بزرگ شرق و غرب را سخت درباره مساله شناخت در انسان جلب كرده است ، چندان مورد توجه اين گروه واقع نشده است اين گروه انسان را از نظر خواستهها و مطلوبها نيز يك حيوان تمام عيار میدانند بدون كوچكترين تفاوتی از اين نظر ( 1 ) برخی ديگر تفاوت او را در جان داشتن میدانند ، يعنی معتقدند جاندار و ذی حيات منحصر به انسان است ، حيوانات ديگر نه احساس دارند و نه ميل و نه درد و نه لذت ، ماشينهايی بیجاناند شبيه جاندار تنها موجود جاندار انسان است ، پس تعريف حقيقی او آن است كه موجودی است جاندار ( 2 ) ديگر انديشمندان كه انسان را تنها جاندار جهان نمیدانند و به امتيازات اساسی ميان او و ساير جانداران قائلند
پاورقی : . 1 هابز از فلاسفه معروف انگلستان چنين نظری درباره انسان دارد
. 2 نظريه معروف دكارت
هر گروهی به يكی از مختصات و امتيازات انسان توجه كردهاند از اين رو انسان با تعبيرها و تعريفهای مختلف و متفاوتی تعريف شده است از قبيل : حيوان ناطق ( تعقل كننده ) ، مطلق طلب ، لايتناهی ، آرمانخواه ، ارزشجو ، حيوان ماوراء الطبيعی ، سيری ناپذير ، غير معين ، متعهد و مسؤول ، آيندهنگر ، آزاد و مختار ، عصيانگر ، اجتماعی ، خواستار نظم ، خواستار زيبايی ، خواستار عدالت ، دو چهره ، عاشق ، مكلف ، صاحب وجدان ، دو ضميری ، آفريننده و خلاق ، تنها ، مضطرب ، عقيده پرست ، ابزارساز ، ماورا جو ، تخيل آفرين ، معنوی ، دروازه معنويت ، و
بديهی است كه هر يك از اين امتيازات به جای خود صحيح است اما شايد اگر بخواهيم تعبيری بياوريم كه جامع تفاوتهای اساسی باشد همان به كه از علم و ايمان ياد كنيم و بگوئيم انسان حيوانی است كه با دو امتياز " علم و ايمان " از ديگر جانداران امتياز يافته است
آيا انسانيت رو بناست ؟
دانستيم كه انسان نوعی حيوان است ، از اين رو مشتركات زيادی با ساير جانداران دارد ، در عين حال يك سلسله امتيازات اساسی ، او را از ساير جانداران متمايز ساخته است وجوه مشترك انسان با حيوان ، و وجوه امتياز او از حيوان سبب شده كه انسان دارای دو زندگی باشد ، زندگی حيوانی و زندگی انسانی ، و به تعبير ديگر زندگی مادی و زندگی فرهنگی اينجا مسالهای مطرح است آن اينكه چه رابطهای ميان حيوانيت انسان و انسانيت او ، ميان زندگی حيوانی او و زندگی انسانی او ، ميان زندگی مادی و زندگی فرهنگی و روحانی او وجود دارد ؟ آيا يكی از اين دو ، اصل است و ديگری فرع ؟ يكی اساس است و ديگری انعكاسی از او ؟ يكی زير بناست و ديگری روبنا ؟ آيا زندگی مادی زيربنا و زندگی فرهنگی روبناست ؟ آيا حيوانيت انسان زيربنا و انسانيت او روبناست ؟ آنچه امروز مطرح است جنبه جامعه شناسانه دارد نه جنبه روانشناسانه ، از ديدگاه جامعه شناسی مطرح میشود و نه از ديدگاه روانشناسی ، و از اين رو شكل بحث به اين صورت است كه در ميان نهادهای اجتماعی آيا نهاد اقتصادی كه مربوط به توليد و روابط توليدی است اصل و زيربنا ، و ساير نهادهای اجتماعی ، بالاخص نهادهائی كه انسانيت انسان در آنها تجلی يافته است ، همگی فرع و روبنا و انعكاسی از نهاد اقتصادی است ؟ آيا علم و فلسفه و ادب و دين و حقوق و اخلاق و هنر در هر دورهای مظاهری از واقعيتهای اقتصادی بوده و از خود به هيچ وجه اصالتی ندارد ؟ آری آنچه مطرح است به اين شكل مطرح است اما خواهناخواه اين بحث جامعه شناسی نتيجهای روانشناسانه پيدا میكند ، و هم به بحثی فلسفی درباره انسان و واقعيت و اصالت آن كه امروز به نام اصالت انسان يا اومانيسم خوانده میشود كشيده میشود ، و آن اينكه انسانيت انسان به هيچ وجه اصالت ندارد ، تنها حيوانيتش اصالت دارد و بس ، انسان از اصالتی به نام انسانيت در برابر حيوانيت خويش برخوردار نيست يعنی نظر همان گروه تاييد میشود كه منكر يك تمايز اساسی ميان انسان و حيواناند طبق اين نظريه نه تنها اصالت گرايشهای انسانی ، اعم از حقيقت گرائی ، خيرگرائی ، زيبائی گرائی و خداگرائی نفی میشود ، اصالت واقعگرائی از ديد انسان درباره جهان و واقعيت نيز نفی میشود زيرا هيچ ديدی نمیتواند فقط " ديد " باشد ، بیطرفانه باشد ، هر ديدی يك گرايش خاص مادی را منعكس میكند و جز اين نمیتواند باشد عجب اين است كه برخی از مكاتب كه چنين نظر میدهند ، در همان حال از انسانيت و انسانگرائی و اومانيسم دم میزنند ! حقيقت اين است كه سير تكاملی انسان از حيوانيت آغاز میشود و به سوی انسانيت كمال میيابد اين اصل ، هم درباره فرد صدق میكند و هم درباره جامعه انسان در آغاز وجود خويش جسمی مادی است ، با حركت تكاملی جوهری تبديل به روح يا جوهر روحانی میشود " روح انسان " در دامن جسم او زائيده میشود و تكامل میيابد و به استقلال میرسد حيوانيت انسان نيز به منزله لانه و آشيانهای است كه انسانيت او در او " رشد " میيابد و متكامل میشود همانطور كه خاصيت تكامل است كه موجود متكامل به هر نسبت كه تكامل پيدا میكند مستقل و قائم به ذات و حاكم و مؤثر بر محيط خود میشود انسانيت انسان چه در فرد و چه در جامعه ، به هر نسبت تكامل پيدا كند ، به سوی استقلال و حاكميت بر ساير جنبهها گام بر میدارد يك فرد انسان تكامل يافته فردی است كه بر محيط بيرونی و درونی خود تسلط نسبی دارد فرد تكامل يافته يعنی وارسته از محكوميت محيط بيرونی و درونی ، و وابسته به عقيده و ايمان تكامل جامعه نيز عينا به همان صورت رخ میدهد كه تكامل روح در دامن جسم و تكامل انسانيت " فرد " در دامن حيوانيت او صورت میگيرد. نطفه جامعه بشری بيشتر با نهادهای اقتصادی بسته میشود جنبههای فرهنگی و معنوی جامعه بمنزله روح جامعه است همانطور كه ميان جسم و روح تاثير متقابل هست ، ( 1 ) ميان روح جامعه و اندام آن يعنی ميان نهادهای معنوی و نهادهای مادی آن چنين رابطهای برقرار هست همانطور كه سير تكاملی فرد به سوی آزادی و استقلال و حاكميت بيشتر روح است ، سير تكاملی جامعه نيز چنين است يعنی جامعه انسانی هر اندازه متكاملتر بشود ، حيات فرهنگی ، استقلال و حاكميت بيشتری بر حيات مادی آن پيدا میكند انسان آينده ، حيوان فرهنگی است نه حيوان اقتصادی انسان آينده ، انسان عقيده و ايمان و مسلك است نه انسان شكم و دامن البته اين به آن معنی نيست كه جامعه بشر با يك جبر و ضرورت ، قدم به قدم و روی خط مستقيم به سوی كمال ارزشهای انسانی حركت میكند و همواره جامعه انسان در هر مرحله از زمان از اين نظر نسبت به مرحله پيشين يك گام جلوتر است ممكن است بشر ، دورهای از زندگی اجتماعی را طی كند كه با همه پيشرفتهای فنی و تكنيكی ، از نظر معنويات انسانی نسبت به گذشتهاش مرحله يا مراحلی به انحطاط كشيده شده باشد همچنانكه امروز نسبت به بشر قرن ما گفته میشود
بلكه به اين معنی است كه بشر در مجموع حركات خود ، هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی رو به پيش است حركت تكاملی بشر از نظر معنوی يك حركت يكنواخت روی خط مستقيم نيست ، حركتی است كه گاهی انحراف به راست يا به چپ دارد ، توقف و احيانا بازگشت دارد ، ولی در مجموع خود يك حركت پيشرو و تكاملی است اين است كه میگوئيم انسان آينده حيوان فرهنگی است نه حيوان اقتصادی ، انسان آينده انسان عقيده و ايمان است نه انسان شكم و دامن
طبق اين نظريه ، جنبه انسانی انسان به علت اصالتش ، همراه و بلكه مقدم بر تكامل ابزارهای توليديش تكامل يافته و بر اثر تكامل ، تدريجا از وابستگيش و تاثير پذيريش از محيط طبيعی و اجتماعی كاسته و بر وارستگيش كه مساوی است با وابستگی به عقيده و آرمان و مسلك و ايدئولوژی ، و نيز تاثير بخشيش بر روی محيط طبيعی و اجتماعی افزوده است و در آينده هر چه بيشتر به آزادی كامل معنوی يعنی استقلال و وابستگی به عقيده و ايمان و ايدئولوژی خواهد رسيد انسان در گذشته با اينكه از مواهب طبيعت و مواهب وجود خود كمتر بهرهمند بوده ، بيشتر اسير و برده طبيعت و هم اسير و برده حيوانيت خود بوده ، اما انسان آينده در عين اينكه از طبيعت و از مواهب وجود خود بيشتر بهرهبرداری خواهد كرد ، از اسارت طبيت و از اسارت قوای حيوانی خود بالنسبه آزادتر و بر حاكميت خود بر خود و بر طبيعت خواهد افزود بنابراين نظر ، واقعيت انسانی ، هر چند همراه و در دامن تكامل حيوانی و مادی او رخ مینمايد ، به هيچ وجه سايه و انعكاس و تابعی از تكامل مادی او نيست ، خود واقعيتی است مستقل و تكامل يابنده ، همانطور كه از جنبههای مادی اثر میپذيرد ، در آنها تاثير میكند تعيين كننده سرنوشت نهائی انسان سير تكاملی اصيل فرهنگی او و واقعيت اصيل انسانی او است نه سير تكاملی ابزار توليد اين واقعيت اصيل انسانيت انسان است كه به حركت خود ادامه میدهد و ابزار توليد را همراه ساير شؤون ديگر زندگی متكامل میكند ، نه اينكه ابزار توليد خود به خود متكامل میشود و انسانيت انسان به مانند ابزاری توجيه كننده نظام توليدی ، تحول و تغيير میپذيرد ، و از اين رو نام تكامل را دارد كه توجيه كننده نظام توليدی متكاملتری است
پاورقی : 1 حكماء اسلامی ، اصلی در رابطه متقابل روح و بدن دارند كه با اين عبارت بيان میشود : " النفس و البدن يتعا كسان ايجابا و اعدادا "
علم و ايمان
رابطه علم و ايمان
رابطه انسانيت انسان و حيوانيت او ، به عبارت ديگر رابطه زندگی فرهنگی و معنوی انسان را با زندگی مادی او دانستيم روشن شد انسانيت در انسان اصالت و استقلال دارد ، صرفا انعكاسی از زندگی حيوانی او نيست و هم معلوم شد كه علم و ايمان دو ركن از اركان اساسی انسانيت انسان است اكنون میخواهيم ببينيم اين دو ركن و اين دو وجهه انسانيت ، خود با يكديگر چه رابطهای دارند يا میتوانند داشته باشند . متاسفانه در جهان مسيحيت ، به واسطه برخی قسمتهای تحريفی عهد عتيق ( تورات ) انديشهای در اذهان رسوخ يافته است كه هم برای علم گران تمام شده و هم برای ايمان آن انديشه ، انديشه تضاد علم و ايمان است ريشه اصلی اين انديشه همان است كه در " عهد عتيق " سفر پيدايش آمده است.
در باب دوم آيه 16 و 17 سفر پيدايش درباره آدم و بهشت و شجره ممنوعه چنين آمده است : " خداوند ، آدم را امر فرموده گفت : از همه درختان باغ بی ممانعت بخور ، اما از درخت معرفت نيك و بد زنهار نخوری زيرا روزی كه از آن خوردی هر آينه خواهی مرد " در آيات 1 - 8 از باب سوم میگويد : " و مار از همه حيوانات صحرا كه خدا ساخته بود هوشيارتر بود و به زن ( حوا ) گفت : آيا خدا حقيقتا گفته است كه از همه درختان باغ نخوريد زن به مار گفت از ميوه درختان باغ میخوريم لكن از ميوه درختی كه در وسط باغ است خدا گفت از آن مخوريد و آن را لمس نكنيد مبادا بميريد مار به زن گفت هر آينه نخواهيد مرد بلكه خدا میداند در روزی كه از آن بخوريد چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نيك و بد خواهيد بود و چون زن ديد كه آن درخت برای خوراك نيكو است و به نظر خوشنما و درختی دلپذير و دانش افزا ، پس ، از ميوهاش گرفته بخورد و به شوهر خود نيز داد و او خورد آنگاه چشمان هر دوی ايشان باز شد و فهميدند كه عريانند پس برگهای انجير دوخته ، سترها برای خويشتن ساختند "
در آيه 23 از همين باب میگويد : " و خداوند خدا گفت همانا انسان مثل يكی از ما شده است كه عارف نيك و بد گرديده اينك مبادا دست خود را دراز كند و از درخت حيات نيز گرفته بخورد و تا به ابد زنده ماند "
طبق اين برداشت از انسان و خدا و آگاهی و عصيان ، امر خدا ( دين ) اين است كه انسان عارف نيك و بد نگردد و آگاه نشود ، شجره ممنوعه ، شجره آگاهی است ، انسان با عصيان و تمرد امر خدا ( با سرپيچی از تعليمات شرايع و پيامبران ) به آگاهی و معرفت میرسد و به همين دليل از بهشت خدا رانده میشود بر اساس اين برداشت ، همه وسوسهها ، وسوسه آگاهی است ، پس شيطان وسوسهگر ، همان عقل است برای ما مسلمانان كه از قرآن آموختهايم خداوند همه اسماء ( حقايق ) را به آدم آموخت و آنگاه فرشتگان را امر فرمود كه آدم را سجده كنند و شيطان از آن جهت رانده درگاه شد كه بر خليفه الله آگاه به حقايق سجده نكرد ، و سنت به ما آموخته است كه شجره ممنوعه ، طمع ، حرص و چيزی از اين مقوله بود يعنی چيزی كه به حيوانيت آدم مربوط میشد نه به انسانيت او ، و شيطان وسوسهگر همواره بر ضد عقل و مطابق هوای نفس حيوانی وسوسه میكند و آنچه در وجود انسان مظهر شيطان است ، نفس اماره است نه عقل آدمی ، آری برای ما كه چنين آموختهايم ، آنچه در سفر پيدايش میبينيم سخت شگفتآور است همين برداشت است كه تاريخ تمدن اروپا را در هزار و پانصد سال اخير به عصر ايمان و عصر علم تقسيم میكند ، و علم و ايمان را در مقابل يكديگر قرار میدهد ، در صورتی كه تاريخ تمدن اسلامی تقسيم میشود به عصر شكوفائی كه عصر علم و ايمان است ، و عصر انحطاط كه علم و ايمان تواما انحطاط يافتهاند ما مسلمانان بايد خود را از اين برداشت غلط كه خسارتهای جبران ناپذير بر علم و بر ايمان ، و بر انسانيت وارد كرد بر كنار بداريم و كوركورانه تضاد علم و ايمان را امری مسلم تلقی نكنيم ما اكنون میخواهيم با يك بينش تحليلی وارد اين مساله بشويم و با ديدی عالمانه به بحث بپردازيم كه آيا واقعا اين دو وجهه و دو پايه انسانيت هر يك به دورهای و عصری تعلق دارد ؟ آيا انسان محكوم است كه هميشه نيمه انسان بماند و در هر دورهای فقط نيمی از انسانيت را داشته باشد ؟ آيا هميشه محكوم به يكی از دو نوع بدبختی است : بدبختيهای ناشی از جهل و نادانی ، و بدبختيهای ناشی از بی ايمانی بعدا روشن خواهد شد كه هر ايمانی ، خواهناخواه ، بر يك تفكر خاص و يك برداشت ويژه از جهان و هستی مبتنی است ، و بدون شك بسياری از برداشتها و تفسيرها درباره جهان ، هر چند میتواند مبنای يك ايمان و دلبستگی واقع شود ، با اصول منطقی و علمی سازگار نيست و ناچار طرد شدنی است سخن در اين نيست ، سخن در اين است كه آيا نوعی تفكر و برداشت از جهان و نوعی تفسير از هستی وجود دارد كه هم از ناحيه علم و فلسفه و منطق حمايت شود و هم بتواند زيربنائی استوار برای ايمانی سعادتبخش باشد ؟ اگر روشن شد كه چنين برداشت و تفكر و جهان بينیئی وجود دارد پس انسان محكوم به يكی از دو بدبختی نيست
در رابطه علم و ايمان از دو ناحيه میتوان سخن گفت : يكی اينكه آيا تفسير و برداشتی كه ايمانزا و آرمانخيز باشد و در عين حال مورد تاييد منطق باشد وجود دارد يا تمام تفكراتی كه علم و فلسفه به ما میدهد همه بر ضد ايمانها و دلبستگيها و اميدها و خوشبينیها است ؟
اين همان مسالهای است كه بعدا تحت عنوان جهان بينی درباره آن گفتگو خواهيم كرد
ناحيه ديگر ، ناحيه تاثيرات علم از يك طرف ، و ايمان از طرف ديگر بر روی انسان است آيا علم به چيزی میخواند و ايمان به چيز ديگری ضد آن ؟ علم ، ما را به گونهای میخواهد بسازد و ايمان به گونهای مخالف آن ؟ علم ما را به سويی میبرد و ايمان به سويی ديگر ؟ يا علم و ايمان متمم و مكمل يكديگرند ، علم نيمی از ما را میسازد و ايمان نيمی ديگر را هماهنگ با آن ؟ پس ببينيم علم به ما چه میدهد و ايمان چه ؟ علم به ما روشنائی و توانائی میبخشد و ايمان عشق و اميد و گرمی ، علم ابزار میسازد و ايمان مقصد ، علم سرعت میدهد و ايمان جهت ، علم توانستن است و ايمان خوب خواستن ، علم مینماياند كه چه هست و ايمان الهام میبخشد كه چه بايد كرد ، علم انقلاب برون است و ايمان انقلاب درون ، علم جهان را جهان آدمی میكند و ايمان روان را روان آدميت میسازد ، علم وجود انسان را به صورت افقی گسترش میدهد و ايمان به شكل عمودی بالا میبرد ، علم طبيعت ساز است و ايمان انسان ساز هم علم به انسان نيرو میدهد ، هم ايمان ، اما علم نيروی منفصل میدهد و ايمان نيروی متصل علم زيبائی است و ايمان هم زيبائی است علم زيبائی عقل است و ايمان زيبائی روح ، علم زيبائی انديشه است و ايمان زيبائی احساس هم علم به انسان امنيت میبخشد و هم ايمان علم امنيت برونی میدهد و ايمان امنيت درونی علم در مقابل هجوم بيماريها ، سيلها ، زلزلهها ، طوفانها ، ايمنی میدهد ،
و ايمان در مقابل اضطرابها ، تنهائيها ، احساس بی پناهیها ، پوچ انگاریها علم جهان را با انسان سازگار میكند و ايمان انسان را با خودش نياز انسان به علم و ايمان تواما ، سخت توجه انديشمندان را اعم از مذهبی و غير مذهبی برانگيخته است
علامه محمد اقبال لاهوری میگويد : بشريت امروز به سه چيز نيازمند است : تعبيری روحانی از جهان ، آزادی روحانی فرد ، و اصولی اساسی و دارای تاثير جهانی كه تكامل اجتماع بشری را بر مبنای روحانی توجيه كند شك نيست كه اروپای جديد ، دستگاههای انديشهای و مثالی در اين رشتهها تاسيس كرده است ، ولی تجربه نشان میدهد كه حقيقتی كه از راه عقل محض به دست آيد ، نمیتواند آن حرارت اعتقاد زندهای را داشته باشد كه تنها با الهام شخصی حاصل میشود به همين دليل است كه عقل محض چندان تاثيری در نوع بشر نكرده ، در صورتی كه دين ، پيوسته مايه ارتقای افراد و تغيير شكل جوامع بشری بوده مثاليگری اروپا هرگز به صورت عامل زندهای در حيات آن نيامده و نتيجه آن من سرگردانی است كه در ميان دموكراسيهای ناسازگار با يكديگر به جستجوی خود میپردازد كه كار آنها منحصرا بهرهكشی از درويشان به سود توانگران است سخن مرا باور كنيد كه اروپای امروز بزرگترين مانع در راه پيشرفت اخلاق بشريت است از طرف ديگر مسلمانان مالك انديشهها و كمال مطلوبهائی مطلق ، مبنی بر وحيی میباشند كه چون از درونیترين ژرفای زندگی بيان میشود ، به ظاهری بودن آن رنگ باطنی میدهد برای فرد مسلمان شالوده روحانی زندگی ، امری اعتقادی است و برای دفاع از اين اعتقاد به آسانی جان خود را فدا میكند .
جانشينی علم و ايمان
دانستيم كه علم و ايمان نه تنها با يكديگر تضادی ندارند بلكه مكمل و متمم يكديگرند اكنون پرسش ديگری مطرح است : آيا ممكن است ايندو جای يكديگر را پر كنند ؟ پس از آنكه شناختيم نقش علم چيست و نقش ايمان چيست ، نياز چندانی به طرح و پاسخ اين پرسش نيست بديهی است كه نه علم میتواند جانشين ايمان گردد كه علاوه بر روشنائی و توانائی ، عشق و اميد ببخشد ، سطح خواستههای ما را ارتقاء دهد و علاوه بر اينكه ما را در رسيدن به مقاصد و هدفها و در پيمودن راه به سوی آن مقاصد و اهداف مدد میدهد ، مقاصد و آرمانها و خواستههائی از ما را كه به حكم طبيعت و غريزه بر محور فرديت و خودخواهی است از ما بگيرد و در عوض ،مقاصد و آرمانهايی به ما بدهد بر محور عشق و علاقههای معنوی و روحانی ، و علاوه بر اينكه ابزاری است در دست ما جوهر و ماهيت ما را دگرگون سازد ، و نه ايمان میتواند جانشين علم گردد ، طبيعت را به ما بشناساند ، قوانين آن را بر ما مكشوف سازد و خود ما را به ما بشناساند تجربههای تاريخی نشان داده است كه جدائی علم و ايمان خسارتهای غير قابل جبران به بارآورده است ايمان را در پرتو علم بايد شناخت ايمان در روشنائی علم از خرافات دور میماند با دور افتادن علم از ايمان ، ايمان به جمود و تعصب كور و با شدت به دور خود چرخيدن و راه به جائی نبردن تبديل میشود آنجا كه علم و معرفت نيست ، ايمان مؤمنان نادان وسيلهای میشود در دست منافقان زيرك كه نمونهاش را در خوارج صدر اسلام و در دورههای بعد به اشكال مختلف ديده و میبينيم علم بدون ايمان نيز تيغی است در كف زنگی مست ، چراغی است در نيمه شب در دست دزد برای گزيدهتر بردن كالا اين است كه انسان عالم بی ايمان امروز ، با انسان جاهل بی ايمان ديروز ، از نظر طبيعت و ماهيت رفتارها و كردارها كوچكترين تفاوتی ندارد چه تفاوتی هست ميان چرچيلها و جانسونها و نيكسونها و استالينهای امروز با فرعونها و چنگيزها و آتيلاهای ديروز ؟ ممكن است گفته شود مگر نه اين است كه علم ، هم روشنائی است و هم توانائی ؟ روشنائی و توانائی بودن علم اختصاص به جهان بيرون ندارد ، جهان درون ما را نيز بر ما روشن میكند و به ما مینماياند و در نتيجه ما را بر تغيير جهان درون نيز توانا میسازد پس علم ، هم میتواند جهان را بسازد و هم انسان را ، پس هم كارخودش را انجام میدهد ( جهانسازی ) و هم كار ايمان را ( انسانسازی ) پاسخ اين است كه همه اينها صحيح است ، اما نكته اساسی اين است كه قدرت و توانائی علم ، از نوع قدرت و توانائی ابزار است ، يعنی بستگی دارد به اراده و فرمان انسان انسان در هر ناحيه بخواهد كاری انجام دهد با ابزار علم بهتر میتواند انجام دهد ، اين است كه میگوييم علم بهترين مدد كار انسان است برای وصول به مقاصد و پيمودن راههائی كه انسان برای طی كردن انتخاب كرده است
اما سخن در جای ديگر است ، سخن در اين است كه انسان پيش از آن كه ابزار را به كار اندازد مقصد را در نظر گرفته است ابزارها همواره در طريق مقصدها استخدام میشوند مقصدها از كجا پيدا شده است ؟ انسان به حكم اينكه از روی طبع ، حيوان است و به صورت اكتسابی انسان ، يعنی استعدادهای انسانی انسان تدريجا در پرتو ايمان بايد پرورش يابد ، به طبع خود به سوی مقاصد طبيعی حيوانی فردی مادی خود خواهانه خود حركت میكند و ابزارها را در همين طريق مورد بهرهبرداری قرار میدهد از اين رو نيازمند نيروئی است كه ابزار انسان و مقصد انسان نباشد بلكه انسان را مانند ابزاری در جهت خود سوق دهد نيازمند به نيروئی است كه انسان را از درون منفجر سازد و استعدادهای نهانی او را به فعليت برساند نيازمند به قدرتی است كه بتواند انقلابی در ضميرش ايجاد كند ، به او جهت تازه بدهد اين كاری است كه از علم و كشف قوانين حاكم بر طبيعت و بر انسان ، ساخته نيست اينگونه تاثير مولود تقدس يافتن و گرانبها شدن برخی ارزشها در روح آدمی است و آن خود مولود يك سلسله گرايشهای متعالی در انسان است .