نون و قلم و ما یسطرون
تهاجم فرهنگی و مطرادف داخلی آن فرهنگ متاثر پدیده بسیار هویدا و انکار نشدنی در سطح جهان و بخصوص خاور میانه و آسیا است که بجاست بنده در باب آن ازدیدگاه کوچک خود قلمی به ورق زنم.
تهاجم فرهنگی در روزگاران پیشین چون در بطن قشر محدودی ظاهر می شد به راحتی قابل پیشگیری و دریغ بود لیک در این برهه که استفاده از وسایل ارتباط جمعی رایج و فقدان فرهنگ استفاده صحیح آن محرز است قشر کثیری را در سطح جامعه در بر گرفته و به صورت اعتیادی خوشایند و گاه کلاسی بالا تلقی و قلمداد می شود که متاسفانه ریشه در تمامی سنین دوانیده است.
جدای از تمامی تلاشی که از جانب مخالف در باره ترویج و همه گیر کردن این فرهنگ ستیزی و تهاجم فرهنگی به هر شکل موجود صورت می گیرد نبود فلسفه و متاسفانه عدم حتی آشنایی ما با آن (فلسفه )ما را در وضعیت وخیمی گرفتار می کند .
آنچه غرب بدان پایه فرهنگ صادراتی اش را استوار نموده فلسفه های در ظاهر درست و زیبا و در اصل سفسطه و دروغی بیش نیست .
فرهنگ خود از اصول اخلاقی و فلسفی جامعه نشات گرفته و با رعایت و نهادینه کردن ان پایدار و مسقل از سایر فرهنگ ها می گردد .هنگامی که پدری توان بیان منطقی و اشاره به فلسفه رفتاری در حوزه فرهنگ و سنن برای فرزندش را ندارد به تدریج فرهنگ رایج و حاضر در مقابل نسل پویا و وارث فرهنگ رنگ می بازد و در گیر و دار تثبیت خود از جانب فرد در حال رشد و ترقی بجای واژه و اصل فرهنگ شخصی یا ملی فرهنگی متاثر و یا بستر گرایش به سایر فرهنگ ها شروع به کنجکاوی کرده و با تبلیغات و صحنه سازی و زیبا نشان دادن حاشیه های فرهنگی به راحتی اصالتی که از آن انسانی دارای
فرهنگ بوده به تاراج می رود و در طول دوره استسمار آن به جای نوش دارو زهری از جنس اعتیاد با نام فرهنگ جهانی به ریشه فکری فرد تزریق می شود آن هم نه با سختی و خشونت بلکه به آرامی و نرمی و با زیبا و فریبنده نشان دادن آن .
فرهنگ و بحث کلی که در بالا بدان اشاره شد و آن را جزء میراث بشری اقوام مختلف خواندم همان آداب و رفتار ما همان زبان و لهجه ما پوشش وبینش وجهانبینی ما را در بر میگیرد که براستی برای هر ملتی متمایز و خاص بوده و هست .
حال با آگاهی از اینکه این فرهنگ خود مطابق مکان و فضا و جو حاکم بوجود امده و پایدار گشته و زمان که نقش بسزایی در آن دارد یکی از اساسی ترین رکن های نهادینه کردن فرهنگ را به تنهایی در بر دارد.
زمان خود موجب تغییر در کل طبیعت چه آدمی و حتی جانوری و حیوانی نموده است که نمونه بارز ان اهلی و رام نمودن دسته ای از جانوران و حیوانات و وحشی نموده دسته دیگر شده است .
حال سوالی که اینجا مطرح می گردد و امیدوارم با تامل و تعقل بدان جواب دهید اینست ....که آیا فرهنگ را مثل لباس کهنهد که از مد و زیبایی میافتد باید دور انداخت وبدنبال تازه و نو آن رفت و یا نه همچون پارچه خامی بدان نگریست که باید شکلی نوین و با همان محتوا برای آن برگزینییم ؟