مکتبهاي هنر نقاشي
در جهان امروزي هنر ، نقاشي در ميان هنرمندان جايگاه ويژه اي دارد و از احترام خاصي بر خوردار است . هنر نقاشي را حتي مي توان از اولين هنرها بر شمرد زيرا از اولين وسايل ارتباطي انسانهاي اوليه نقاشي هايي بود که بر روي تخته سنگها و بر روي ساير اجسام ترسيم مي کردند و با اين وسيله منظور خود را به ديگران مي رسانند . در عصر حاضر هم که ما هستيم از طريق نقاشي نقاشان مطالب زيادي را به علاقه مندان اين هنر منتقل مي کنند و حرفهاي زيادي در نقاشي آنها نهفته است . ما هم قصد داريم با ارائه مطالبي درباره اين هنر شما را به اين سو هدايت کنيم .
1-کلاسيک :
در اين مکتب نقاش از طبيعت و اشياء پيرامون خود الهام گرفته سعي دارد عينا اشياء و مناظر را تجسم بخشند . در نقاشي کهن مضامين اين سبک را بيشتر روايات و افسانه ها مي داد و بيشتر نقاشان معروف تا قرن نوزده پيرو اين مکتب بودند .
میكل آنژ، از مارچلو ونتوسی
میکلآنژ بوناروتی ، (میکلانجلو دیلودوویکو بوناروتی سیمونی) ، نقاش ، پیکرتراش ، معمار و شاعر ایتالیایی. زادروز وی ۶ مارس ۱۴۷۵ در توسکانا است. میکلآنژ یکی از هنرمندان نابغه تاریخ و معروفترین چهره رنسانس ایتالیا است. وی در تاریخ ۱۸ فوریه ۱۵۶۴ در رم درگذشت.
آثار هنری بازمانده از میکلآنژ
موسى ، کار میکل آنژ
* مادونا روی پله - نقشاندازی روی مرمر - فلورانس - خانه بوناروتی - تاریخ ۱۴۸۹ - ۱۴۹۲
2-نئوکلاسيک :
در سبک نئو کلاسيک يا کلاسيک جديد نقاشان ضمن توجه به اساتير و حکايات
قديم از ترکيبات جديد رنگها استفاده استفاده کرده و نوعي سنگيني و خشونت القا مي کنند .
3-رمانتيسم :
مکتب رمانتيسم از قرن نوزده به بعد رواج يافت ، در اين سبک توجه به احساسات وعواطف و خيالات بيشتر معطوف شده و هنرمند براي گريز از عوارض انقلاب صنعتي و ماشينيزمدنيايي خيالي يافته و آنرا به تصوير مي کشد . اوژن دولاکروا (1798 – 1863) نقاش فرانسوی مربوط به دوره ی رمانتیک(رمانتیسیسم) می باشد .
تمامی مشخصات نقاشی های دوره ی رمانتیک در آثار او به خوبی مشهود است
4- رئاليسم :
نقطه شروع سبک رئالیسم (Realism) را می توان اوایل قرن 19 میلادی دانست که در این دوره نقاشانی در اروپا و سایر نقاط دنیا به این سبک هنری تمایل نشان دادند.
در این سبک هنری، هنرمند سعی دارد واقعیت های دنیای پیرامون خویش را همانگونه که به چشم می آیند و همانگونه که برای سایر انسان ها قابل رویت هستند به نمایش در آورد. به عبارت دیگر در این سبک، نقاش آنچه را که به چشم مشاهده می نماید بدون هیچگونه اغراق یا دخالت احساسات شخصی خویش به تصویر میکشد.در نقاشی های سبک رئالیسم، نقاش سعی در انتقال خوبی ها، بدی ها، زشتی ها و زیبایی های جهان هستی به صورتی واقع گرایانه و خالی از خیال پردازی و احساس گرایی های غیر واقعی را دارد. نقاش به روی بیننده پنجره ای را می گشاید تا بیننده را با گوشه ای از دنیای پیرامون خویش آشنا کرده و به حقایق این دنیا آگاه سازد، به همین خاطر این سبک را رئالیسم (واقع گرایی) می نامند.
یکی از نقاشی های مشهور این سبک، تابلو سنگ شکنان، اثر گوستاو کوربه،هنرمندبرجسته رئالیسم و یکی از پیشکسوتان این سبک است که به شکلی ساده و به دور از خیال پردازی ودستکاری دنیای واقعی به تصویر دو سنگ شکن پرداخته و جزئیات را با دقت و به همان شکل طبیعی به تصویر کشیده است.
مکتب واقع گرا بوده و نقاشان پيرو اين مکتب تلاش در نشان دادن حقايق حوادث موجود در اطراف خود داشتند .
5- ناتوراليسم :
مکتب طبيعت گرا ناميده مي شود وپيروان اين مکتب طبيعت و محيط را مورد توجه قرار داده و اشياء و پديده ها را از نظر طبيعت گرايي تصوير کرده اند .
6- اميرسيونيسم :
در اين مکتب طبيعت و اشياء و پديده ها از نظر يک بيننده يا نظاره گري که بطور اجمالي نظري به طبيعت يا اشياء انداخته نقاشي مي شود .در اين سبک به جزئيات توجه نميشود بلکه کلياتي از يک پديده يا منظره ارائه مي گردد .
پُل سِزان (۱۹ ژوئیه ۱۸۳۹ -۲۲ اکتبر ۱۹۰۶) یکی از تاثیرگذارترین نقاشان مدرن فرانسوی و همچنین یکی از برجستهترین نقاشان پسادریافتگر (پست امپرسیونیست) محسوب میشود. وی آثارش را در کنار آثار نقاشان دریافتگر (امپرسیونیست) به نمایش میگذاشت.
7- نئو امپرسيونسيم :
مکتب امپرسونيست جديد که با توجه به تجارت امپرسيونيستها در موردرنگها با تجزيه و تحليل عملي به ترکيب رنگها پرداخته و آثار خود را به وجود آورده اند .
از پانزدهم آوریل تا پانزدهم مه سال 1874، گروهی از نقاشان جوان و مستقل فرانسوی: مونه(1)، رنوار (2)، پیسارو(3) ، سیسلی(4) ، سزان (5) ، دگا(6) ، گیومن(7) ، برت موریزو(8) ، كه یك انجمن بی نام تشكیل داده بودند، در محلی سوای سالن رسمی، یعنی در استودیوی عكاسی نادارNadar نمایشگاهی برپا داشتند. نمایشگاه غوغایی به پا كرد و روزنامه نگاری به نام لورواLeroy پس از مشاهده ی تابلویی از مونه به نام «تأثیر، طلوع آفتاب» در مجله ای به طعنه نمایش دهندگان را تأثیر گرایان امپرسیونیست خواند.
8- سمبوليسم :
در اين مکتب نقاش پيام خود را با واسطه قرار دادن سمبلها و نشانه هاي خاص بيان مي کند . سمبوليتها با کنايه و استعاره عقايد خود را به تصوير مي کشند و معمولا درشرايطي که قادر به بيان صريح و روشن عقايد خود نيستند يا ترس و وحشتي در جامعه حکمفرماست نقاش براي بيان مقاصد خود به اين سبک روسي رو مي آورد و طبيعي است که افرادي قادر به درک پيام نقاش مي باشند که به زبان سمبلها آشنا باشند و قادر به تجزيه و تحليل ايثار باشند .
پاپ آرت :
به هنر بصدي نيز معروف است . در اين سبک از خطاي يا صره براي القاي فضا و حجم استفاده مي شود در معني رسم هايي الف غير متعارف تابلو هاي نقاشي از اين سبک شناخته مي شود .پاپ ارت به هنر عامه پسند اطلاق مي شود ، نقاش تصاوير و پديده ها را به صورتي که با احساسات عوام و تلقي اکثريت مردم از پديده ها هماهنگي داشته باشد به تصوير کشيده مي شود .
آبستره:
در اين سبک نقاشي از رنگ ها توام با اشياء استفاده مي شود هنرمند با ترکيب اشياء بي ارزش و ترکيب تصادفي آنها به تصويري دست مي يابد که بيان کننده عوالم دروني هنرمند و عقايدش مي باشد .
دادائيسم :
در اين مکتب واقعيت ها به صورت زشت و مهوع به تصوير کشيده مي شود . زشتي و کثافت توام با هول و وحشت مفاهيم اصلي اين مکتب را تشکيل مي دهد .
سور رئاليزم :
به معني فراسوي حقيقت شناخته شده نقاشان و پيرو اين مکتب دست به خلقت آثاري مي زنند که موضوع آنها هرگز وجود نداشته است يا هرگز ديده نشده است . القاء خوف و وحشت و هول اظطراب از پديده هاي رايج اين مکتب محسوب مي شود .
اکسپرسيونيسم :
در اين مکتب هنرمند با استفاده از اصل تغيير و تصرف در طبيعت و تصوير طبيعتي ذهني مفاهيم مورد نظر خود را پياده مي کند . در سبک اکسپرسيونيسم اشياء و طبيعت اندازه حقيقي را ندارد بلکه با بزرگنمايي يا کوچک کردن جزئي يا عضوي نقاش به بيان عقايد خود مي پردازد .
فوتوريسم :
جنبش و حرکت و تکاپو و سرعت وسيله نقاش براي بيان خواست ها و عقايدش مي باشد . تجسم حرکت در پرده هاي نقاشي و جايگزيني اشياء به جاي موجودات و تصورات مکانيلي از فيزيولوژي انساني از خصائص بارز اين مکتب محسوب مي شود .
کوبيسم :
در اين مکتب نقاشي اشياء را در بعدهاي جدا از هم تصور کرده و انها را با ابعاد گوناگون در يکجا به شکل دو بعدي به نمايش مي گذارد ، مثلا شما در يک نقاشي از يک انسان که روي بوم به تصوير در آمده هم او را از روبرو و هم پهلو و هم پشت سر ملاحظه مي کنيد .
پیکاسو و آغاز سبک کوبیسم
در ۲۵ ماه اکتبر سال ۱۸۸۱، پابلو روییزپیکاسو، فرزند دون خوزه روییز پیکاسو و ماریا پیکاسو لوپز، در مالاگا واقع در جنوب اسپانیا به دنیا می آید. در ۲۵ ماه اکتبر سال ۱۸۸۱، پابلو روییزپیکاسو، فرزند دون خوزه روییز پیکاسو و ماریا پیکاسو لوپز، در مالاگا واقع در جنوب اسپانیا به دنیا می آید.پدر او، دون خوزه، نقاش بود که در مدرسه ی هنرهای زیبا، طراحی تدریس می کرده. پابلو پیکاسو که هر دم تغییر روش در کارش داشته است، در ناکجااباد هنر سیر می کرده و همه ی کوشش هایی را که برای طبقه بندی کارش در مقالات مفهومی یا در برگه دان های مورخان هنر به کار می رفته، به مبارزه می طلبید. وی در سراسر دهه های پربار گذشته، آثاری آفریده که از نظر شیوه بیان و شگرد کار، یکسره با هم فرق داشته. عناصر سبکی که به گمان هنر مندان آن زمان دیر زمانی پیش از این در گذشته پیکاسو مدفون شده بود ، به طور ناگهان سر بر می آوردند و وی همین عناصر را با دیگر عناصر در می آمیخته تا دستاوردهایی نو و پر شگفت پدید آورد.در وجود این اسپانیایی کوتاه قد با آن چشمان سیاه و خیره، نه یک نقاش و صد نقاش و هر یکی نوآورتر و پر خیال تر از دیگری نهان شده بوده است.پیکاسو با ایستادگی بر آزادی هنر و حفظ استقلال استوار خود می خواست از نقاشان سراسر اعصار به سبب خواری های بیشمار که کشیده بودند، انتقام بگیرد. وی کاشف دلاور و دم دمی مزاج، شیفته تجربه گری و سر انجام، هنرمندی بود که به نیروی درونی پویای خود برانگیخته می شده. در نزد نسل هنرمندان، آثار پیکاسو حکم دارو تلقی می شده، که همچون محرک نیرومند و شگرفی در وجود تاثیر می گذاشته و حتی توجه بی اعتنایان را بر می انگیخته. پیکاسو با نیروی حیاتی بی باکانه ای سنت هایی را که در واقع، جز مشتی از تعلیمات محافظت شده ی دانشکده هنر نبود، در هم ریخته.
پیکاسو در فوریه سال ۱۹۰۰، نخستین نمایشگاه خود را شامل طرح و رسم های دوستانش، برپا و در اکتبر همان سال، به همراه یکی از دوستانش برای نخستین بار به پاریس سفر کرده و در آنجا، از طریق لگا، سزان، وان گوگ و......با آخرین پیشرفتهای صنایع هنری آشنا شده. از آثاری که در نتیجه ی این سفر خلق کرده بود، رقاصه غمگین و آسیاب گالت را می توان نام برد.
امپرسيونيسم
از پانزدهم آوريل تا پانزدهم مه سال 1874، گروهي از نقاشان جوان و مستقل فرانسوي: مونه (1)، رنوار (2)، پيسارو (3) ، سيسلي (4) ، سزان (5) ، دگا (6) ، گيومن (7) ، برت موريزو (8) ، كه يك انجمن بي نام تشكيل داده بودند، در محلي سواي سالن رسمي، يعني در استوديوي عكاسي نادار Nadar نمايشگاهي برپا داشتند. نمايشگاه غوغايي به پا كرد و روزنامه نگاري به نام لوروا Leroy پس از مشاهده ي تابلويي از مونه به نام «تأثير، طلوع آفتاب» در مجله اي به طعنه نمايش دهندگان را تأثير گرايان امپرسيونيست خواند.
اين نام كه توسط خود نقاشان پذيرفته گشت، بسيار متداول گشت و در سراسر جهان مورد استفاده قرار گرفت. اما، معناي اين اصطلاح در ابهام باقي ماند. امپرسيونيسم نظري منتقدان، جايگزين امپرسيونيسم خودروي ِ نقاشان شد و اين انديشه ي زنده به اصولي ثابت مبدل گشت. سپس واكنش هاي پي در پي بر عليه امپرسيونيسم سريعاً حدود و قلمروي آن را تثبيت كرد و مجال گسترش را از آن گرفت. بنابراين بازستاندن اقليم واقعي آن و تشخيص حدود و حيطه ي اين نهضت كه بدعتي در ديد و حساسيت نوين پديد آورد، بسيار مشكل است. امپرسيونيسم هنرمندان نامتشابه بسياري را متحد كرد. هر يك از آنها آزادانه و بنابر نبوغ خويش، خود را از اصول متشكله ي امپرسيونيسم انباشتند و كمال بخشيدند.نقاشان امپرسيونيسم عموماً بين سال هاي 1830 تا 1841 متولد شدند: پيسارو – مسن ترين آنها – در 1830، مانه (9) در 1832، دگا در 1834، سزان و سيسلي در 1839، مونه در 1840، رنوار بازيل (10) ، گيومن و برت موريزو به سال 1841. اين بدعت گذاران جوان در حدود سال 1860 از نقاط مختلف به پاريس آمدند و گردهم جمع شدند. پيسارو، سزان، گيومن، در آكادمي سويس و مونه، رنوار، بازيل و سيسلي در آتليه ي گلير (11) يكديگر را ملاقات كردند اما در نهايت، آنان به جنگل فونتن بلو روي آوردند و در آنجا با شيوه ي ناتوراليستي مكتب بار بيزون (12) به نقاشي پرداختند.
از آنجا به حوالي مصب رودسن و سواحل درياي مانش كه بين سال هاي 1860 تا 1870 مهد امپرسيونيسم گرديد، كوچ كردند. در آن فضاي مملو از آب و روشنايي بود كه مونه در مجاورت بودين (1898-1824) (13) و ژونكن (1891-1819) (14) شيوه اي را در نقاشي ارايه داد كه بسيار سيال، اثيري و رنگ آگين بود.پبسارو و سيسلي همچنان با كورو Corot صميمي ماندند. سزان و دگا، يكي زير نفوذ رومانتي سيسم و ديگري تحت استيلاي كلاسي سيسم، هنوز سهمي در مرحله ي ابتداي امپرسيونيسم نداشتند. مانه به علت نوگرايي موضوعات در سال 1863پرچمدار مكتب نويي شد كه پيشروان آن در كافه ي گره بوا يكديگر را ملاقات مي كردند. در سال 1869، مونه و رنوار كه فيگورها و كمپوزيسيون هاي هواي آزادشان ملهم از كوربه Courbet بود، در بوژيوال (دهكده ي كوچك كنارسن) بارانداز خوش منظره ي گره نور را نقاشي مي كردند. در آنجا همه چيز از قايق ها تا لباس هاي رنگين پرزرق و برق در آميزشي بيقرار بود و از ميان شاخ و برگ ها هزاران بازتاب اشعه ي خورشيد در سطح مواج رودخانه مي شكست. كوشش براي القاي تحرك و سرور اين چشم انداز كه پيوسته آنها را برمي انگيخت، موجب كشف بـِلا اراده اي اصول تكنيكي ي امپرسيونيسم شد: تقسيم سايه ها و درخشش ناثابت لكه هاي رنگ، ديد جديدي به وجود آورد كه نه از يك تئوري، بلكه از مشاهده ي بي درنگ انعكاس نورخورشيد در كناره هاي رود سن ناشي مي شد.
بلاشك سبك اين نقاشان، هنوز به وحدت نرسيده بود و تا سال 1873 شيوه ي كاملاً آگاهانه يي نبود، ولي تازگي ي اين كارهاي اوليه را هرگز نبايد ناديده انگاشت. جنگ بين فرانسه و آلمان در سال 1870، اين گروه را درست هنگامي كه تجربياتشان در شرف شكل گرفتن بود، پراكنده ساخت. مانه، رنوار، دگا و بازيل به جنگ احضار شدند. بازيل در جنگ «بون لا رولاند» كشته شد. مونه، پيسارو و سيسلي به لندن پناه بردند و در آنجا توسط دوبيني به «دوران روئل» - فروشنده ي تابلو - كه بعدها مدافع اصلي آنها شد، معرفي گشتند. كشف ترنر (15) و كنستبل(16) ، تكامل تكنيكي آنها را تسريع كرد. در سال 1872، مونه در آرژانتوي، نزديك پاريس، و پيسارو در پونتواز به شيوه ي جديدي از منظره سازي در هواي آزاد پرداختند. كار مونه كه در مقياسي وسيع و جهاني، شيفته ي جادوي آب و صُـوَر فريبنده ي نور بود، رنوار، سيسلي و مانه را مجذوب خود كرد. كار پيسارو ناشي از كيفيتي زميني و روستايي، با تأكيد بيشتري در ارزش هاي ساختي، در سزان و گيومن اثر گذاشت.
کلود مونه بنیانگذار سبک امپرسیونیسم
كلود مونه (Claude Monet) موسوم به اسكار كلود مونه يا كلود اسكارمونه بنيانگذار سبك امپرسيونيسم در عرصه نقاشي بود.
مونه به فلسفه امپرسيونيسم نيز بها داد، در واقع نام امپرسيونيسم برگرفته از نامي است كه او بر يكي از آثار نقاشي خود گذاشته است: طلوع امپرسيون.
مونه در 14 نوامبر 1840 در پاريس پا به عرصه وجود گذاشت. در سال 1845 به همراه خانوادهاش به بندر لوهاور رفت و در سال 1851 به رغم خواسته پدر كه ميخواست كلود نيز مانند ساير افراد خانواده مغازهايي بزند و در آن به كار مشغول شود، او به دبيرستان هنر لوهاور رفت.او در ابتدا با ذغال تصاويري ميكشيد وآنها را به قيمت 10 يا 20 فرانك ميفروخت. اولين معلم او در زمينه نقاشي ژاك فرانسوا اوشار از شاگردان نقاش معروف ژاك لويي داويد بود. تا سال 7-1856 تحول خاصي در مونه ايجاد نشد، در اين سال نقاشي به نام "اوژن بودن" الهام بخش او شد و نقاشي رنگ و روغن را به مونه آموخت.بودن همچنين تكنيكهاي نقاشي در فضاي باز را به مونه آموخت.
مونه اما پس از رفتن به پاريس به لوور رفت و در آنجا نقاشاني را مشاهده كرد كه از آثار استادان قديمي كپيه برداري ميكردند.مونه سالها در پاريس ماند و در اين زمان دوستان زيادي پيدا كرد كه يكي از آنان ادوارد مانه بود.چندي بعد به پياده نظام در الجزاير پيوست و دوسال را در آنجا خدمت كرد.مونه پس از بازگشت از الجزاير به شدت نسبت به آموزههاي قديمي نقاشي احساس سرخورگي كرد، درنتيجه به همراه دوستان نقاشي نظير پير اگوست رنوار ، فردريك بازيل و آلفرد سيسلي دست به تاسيس سبك جديدي در زمينه هنر نقاشي زد. از مشخصههاي اين سبك نقاشي كه در فضاي باز ترسيم ميشود، نشان دادن تاثير امواج نور خورشيد بر طبيعت، استفاده از رنگهاي شكسته و كشيدن سريع قلم مو بر بوم است.اين سبك چندي بعد امپرسيونيسم نام گرفت.مونه در زمان جنگ فرانسه و پروس(منطقهاي كه در سال 1871 در كنار ساير ايالات آلماني زبان كشور آلمان را تشكيل داد) به انگلستان پناهنده شد. او در آن زمان به مطالعه بر آثار جان كنستابل و جوزف مالورد ويليام ترنر پرداخت. اين دو نقاش برجسته انگليسي كه در زمينه ترسيم مناظر تخصص داشتند.تاثير به سزايي بر نوآورييهايي كه مونه در زمينه رنگ نقاشي پديد آورد، گذاشتند.
مونه در سال 1872 يا 1873 نقاشي امپرسيون، طلوع خورشيد را ترسيم كرد.اين نقاشي نمايي بود از منظره بندر لوهاور.از نام همين نقاشي بود كه لويي لروي منتقد آثار نقاشي نام امپزسيونيسم را ابداع كرد نامي كه بعدها امپرسيونيستها آن را به خود نسبت دادند.مونه در سال 1977 يكي از آثار بديع خود را به نام ايستگاه ترن سن لازار پديد آورد.مونه در سالهاي 1880 و 1890 به ترسيم تعدادي از استادانه ترين نقاشيهاي خود پرداخت. در اين نقاشيها عنصر نور و شرايط آب و هوايي بيش از ساير عناصر جلوه ميكنند.مونه با تكيه بر اين عناصر آثار زيبايي نظير كيليساي جامع روئن ساختمانهاي پارلمان ، صبحهاي سن و نيلوفرهاي آبي را خلق كرد.مونه به ترسيم آثاري از طبيعت محل سكونتش در ژيورني علاقه داشت.او در ژيوني كه بيش از چهار دهه از عمر خود را در آن منطقه گذراند، از نيلوفرهاي آبي واقع در بركه روبروي منزل محل سكونتش آثار بديعي را خلق كرد.او همچنين از پلي كه در باغش در ژيورني واقع بود چندين تابلوي نقاشي كشيد و از كنارههاي زيباي رود سن نيز آثار زيبايي ترسيم كرد.مونه سرانجام پس از سپري كردن عمري پر فراز ونشيب در 5 دسامبر 1926 بر اثر ابلا به سرطان ريه درگذشت و در يك مراسن ساده در قبرستان كليساي ژيورني به خاك سپرده شد.ژرژ كلمانسو از نخست وزيران سابق فرانسه و سياستمدار مشهور دوران جنگ جهاني اول كه از دوستان مونه محسوب ميشد، در مراسم تشييع جنازه وي حضور يافت.
سالوادور فلیپه ژاسینتو دالی دومنک (به اسپانیایی: Salvador Felipe Jacinto Dalí Domènech) (۱۱ مه ۱۹۰۴ میلادی - ۲۳ ژانویه ۱۹۸۹ میلادی) نقاش فراواقعگرای اسپانیایی بود. دالی طراحی ماهر بود که بیشتر به خاطر خلق تصاویری گیرا و خیالی در آثار فراواقعگرایش به شهرت رسید. مهارت وی در نقاشی اغلب به تاثیر نقاشان رنسانس نسبت داده میشود.معروفترین اثر سالوادور دالی بهنام تداوم حافظه در سال ۱۹۳۱ خلق شد. وی همچنین در عکاسی، مجسمهسازی و فیلمسازی نیز فعالیت داشت. وی با والت دیسنی تهیهکننده و کارگردان شهیر آمریکایی در ساخت کارتن کوتاه و برنده جایزه اسکار «دستینو» که در سال ۲۰۰۳ و پس از مرگ وی منتشر شد، همکاری داشت. دالی همچنین با آلفرد هیچکاک در ساخت فیلم «طلسم شده» (۱۹۴۵ میلادی) همکاری کرد.
دالی همواره بر «ریشه عرب» خود تاکید داشت و ادعا میکرد که اجدادش به نسل «مور»ها که جنوب اسپانیا را برای تقریبا ۸۰۰ سال در اختیار داشتند، باز میگردد. همچنین خانواده مادری دالی ریشهای یهودی در بارسلونا داشتند.
دالی که شدیدا فردی خیالپرداز بود، علاقه وافری به انجام کارهایی عجیب برای جلب توجه دیگران داشت. این قبیل کارها اغلب برای کسانی که به هنر وی علاقه داشتند خستهکننده بود و به همان اندازه برای منتقدین وی، آزاردهنده به شمار میرفت. این نوع رفتار غیرعادی دالی گاهگاهی توجه افکار عمومی را بیشتر از آثار هنری وی جلب میکرد و در نتیجه، این رسوایی و بدنامی تعمدی منجر به شناخت گسترده عامه مردم و تقاضا برای خرید آثار وی توسط طیف گستردهای از مردم شد.
سالوادور فلیپه ژاسینتو دالی دومنک در ۱۱ مه سال ۱۹۰۴ میلادی در شهر فیگوئرس (به اسپانیایی: Figueras) در منطقه کاتالونیای اسپانیا نزدیک به مرز فرانسه به دنیا آمد. برادر بزرگتر دالی بهنام سالوادور (زادهٔ ۱۲ اکتبر سال ۱۹۰۱ میلادی)، ۹ ماه قبل از تولد وی به دلیل بیماری التهاب روده و معده در اول اوت ۱۹۰۳ از دنیا رفت. پدرش، «سالوادور دالی ای کاسی»وکیل و دفترداری از طبقه متوسط بود که قوانین و انضباط سختگیرانهاش در خانه توسط همسرش ملایم شده بود و در حقیقت، «فلیپا دومنک فریس» مادر دالی تنها کسی بود که تلاشها و زحمات هنری پسرش را تشویق میکرد. والدین دالی هنگامی که پسرشان پنج سال بیشتر نداشت وی را سر قبر برادرش بردند و به او گفتند که روح برادرش در جسم او حلول کردهاست که وی آن را باور کرد. دالی در مورد برادرش گفتهبود: «(ما) شبیه به یکدیگریم مانند دو قطره آب، اما بازتابی متفاوت داریم. او احتمالا اولین نسخه من بود اما بیش از حد در کمال تصور شد.»
او همچنین خواهری بهنام آنا ماریا داشت که ۳ سال از دالی کوچکتر بود. در سال ۱۹۴۹، او کتابی در مورد زندگی برادرش با نام «دالی از نگاه خواهرش» منتشر کرد. از دوستان کودکی سالوادور میتوان به فوتبالیستهای آینده باشگاه بارسلونا «ساگیباربا» و «جوزف سامیتیر» اشاره کرد. در ایام تعطیلات این سه نفر در پاتوقشان «کاداکس» (شهری بندری در استان خرونا در شرق اسپانیا) با هم فوتبال بازی میکردند.
پس از شرکت دالی در مدرسه نقاشی، در سال ۱۹۱۶ و در جریان تعطیلات تابستانی و سفر به کاداکس با خانواده «رامون پیچوت»، وی برای اولین بار با نقاشی مدرن آشنا شد. پیچوتپاریس سفر میکرد. یک سال بعد، پدر دالی نمایشگاهی از آثار نقاشی با ذغال پسرش در منزل خانوادگیشان بر پا کرد. سالوادور جوان اولین نمایش عمومی از آثارش را به سال ۱۹۱۹ در سالن تئاتر شهرداری فیگوئرس برگزار کرد. نقاشی محلی بود که مرتبا به
در فوریه ۱۹۲۱ و زمانی که دالی ۱۶ سال داشت، مادرش به دلیل سرطان سینه از دنیا رفت. او بعدها در مورد مرگ مادرش گفت: «بزرگترین ضربهای بود که من در زندگیم تجربه کردم. من او را میپرستیدم ... نمیتوانستم غم از دست دادن کسی را فراموش کنم که میپنداشتم ایرادات اجتنابناپذیر ضمیرم را محو میکند.» پس از مرگ مادر، پدر دالی با خواهر همسر سابقش ازدواج کرد. دالی برخلاف باور عدهای، از این ازدواج به دلیل علاقه و احترامی که برای خالهاش قائل بود، اظهار رنجش نکرد.
ژرژ سورا (۲ سپتامبر ۱۸۵۹ - ۲۹ مارس ۱۸۹۱) نقاش فرانسوی و بنیانگذار نودریافتگری (نئو امپرسیونیسم) بود. اثر بزرگش «بعد از ظهر یکشنبه در جزیرهٔ گراند ژات» یکی از تصاویر مطرح سده نوزدهم نقاشی است.
سورا در پاریس از پدر و مادری فرانسوی زاده شد. در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس با پیروی از سنت انگر به فراگیری نقاشی پرداخت. از نقاشانی چون دولاکروا، پووی و منظزه نگاران گروه باربیزون تأثیر پذیرفت. در۱۸۸۳ ضمن آگاهی از امپرسیونیسم، به پرورش علمی رنگ و ترکیب بندی با عنوان ساختار و ارتباط روی آورد. در ۱۸۸ نمایشگاه انفرادی خود را در پاریس بر پا کرد؛ در ۱۸۹۲ نمایشگاههای یادمانی او در برکسل و پاریس تشکیل شدند. نمایشگاه عمدهٔ مرور اثار وی در ۱۹۰۵در پاریس تشگیل گردید. آراء و اندیشههای او دربارهٔ نقاشی در کتاب «از دولاکروا تا نئوامپرسیونیسم» نوشتهٔ پل سینیاک در ۱۸۹۹ در پاریس انتشار یافت. سورا بنیانگذار نو دریافتگری، و یکی از هنرمندان کاوشگر و نوآور اواخر سده نوزدهم بود.
سورا بنیانگذار نودریافتگری
سورا از طریق دوستش سینیاک با امپرسیونیسم آشنا شد و ضمن استفاده از روش نقاشی امپرسیونیستی در آغاز کار، به مطالعهٔ نظریه علمی دید رنگی پرداخت. زیرا ذهن او شکل گرفته از سنت کلاسیک بود و نقاشیهایش آن نوع تفحص تدارکاتی و کار صبورانه را میطلبید که از ضرورتهای نقاشی تاریخی بود. مطالعهٔ نظری رنگها این اندیشه را در ذهن او جای داد که با نقطه چینی منظم رنگ مایههای خالص، به بهترین نحو میتوان به دقت و شفافیت دست یافت. امیدوار بود که رنگها بدین ترتیب در چشم (یا به عبارتی در مغز) نگرنده با یکدیگر ممزوج شوند، بی آنکه از قوت و نابناکیشان کاسته شود. ولی این تکنیک گزافه آمیز، که با نام نقطه چینی (پوانتیلیسم) شناخته شد، باعث گردید که بر اثر نامشخص شدن خط و مرزها و ترکیب شکلها از نقطه چینهای چند رنگ، خوانایی تصاویر مخدوش شود. بنابر این سورا بر آن شد که پیچیدگی تکنیک نقاشی خود را با ساده سازی فرمها جبران کند. تأکید سورا بر خطوط عمودی و افقی وی را از بازنمایی امانتدارانهٔ نمودهای طبیعی جدا کرد و به کاوش طرحهای بدیع و پر حالت متمایل کرد.
اثر معروف سورا
بعد از ظهر یکشنبه در جزیرهٔ گراندژات، مردم از طبقهٔهای متفاوت جامعه را در یک پارک نشان میدهد. دو سال از سورا وقت گرفته شد، تا این نقاشی با عرض ده پا را تکمیل کند. او بیشتر از آن در پارک وقت صرف کرد تا طرح اولیه، برای این کار اماده کند.( در حدود شصت مطالعه وجود دارد). این اثر اکنون در مجموعهٔ دائمی مؤسسهٔ هنر شیکاگو در معرض نمایش است.
در تکنیکی که سورا تکامل بخشید وقتی تجزیهٔ رنگها به مؤلفههای تشکیل دهندهٔ آنها مد نظر باشد دیویزیونیسم (پردازرنگ) نامیده میشود. و هنگامی که به شیوهٔ کاربرد رنگها روی بوم توجه گردد نقطهچینی (پوانتیلیسم) خوانده میشود.
http://moosagrafic.parsiblog.com/
سبك امپرسيونيسم
اين سبك از سال 1871 شروع شده و در واقع عكسالعملي در برابر ماشينيزم بود. مانه، كه از پيشتازان اين شيوه بود، خود در گذشته به ناتوراليسم گرايش داشت. اين سبك را ميتوان مهمترين سبك بعد از گوتيك و رمانتيك دانست. اين سبك هنرِ ثبت لحظات گذرا است و هنرمند ميكوشد يك حالت گذرا را در زندگي نشان دهد يا يك تغيير را ثبت كند. در اينجا لحظات مطرح است. رنگهاي معمولي جايي ندارند بلكه رنگ تابع احساس و لحظه تازه ميباشد. اين نام از «تأثير طلوع آفتاب» اثر «مونه» گرفته شده است. امپرسيونيست به معني «تأثيرگرايان» است.
از نقاشان اين دوره ميتوان به"مانه، لوترك، مونه، رنوار، سيسيلي، پيسارو، دگا، برت، موريس، گوگن، ونگوك و…" اشاره نمود.
نئوامپرسيونيسم (پوانتليزم،نقطهگرايي)
سورا و سينياك كه در وهله اول خود از امپرسيونيستها بودند به سرعت آن را پشت سر گذاشتند. به باور آنها امپرسيونيسم به اندازه كافي از اصول علمي استفاده نكرد. اين دو با بهرهگيري از دانش فيزيك، رنگهايي را ايجاد كردند كه تأثير بصري زياد ميگذاردند. آنها اين نوآوري را با استفاده از لكههاي رنگي خالص، نه با آميختن رنگها با يكديگر، انجام دادند (با توجه به اثر متفاوت تناليتههاي رنگي در فاصلههاي مختلف اين تابلوها را بايد از دور نگاه كرد).
به اين شيوه نقطهچيني علمي يا نقطهگرايي هم ميگويند.
فوويسم
سمتوسوي كلي جريانهاي هنري در قرن20 به سوي انتزاع(ابستركت)، تجريد و وهم است.
در سال 1905 گروهي از نقاشان از جمله "هنري ماتيس" در نمايشي از كارهاي خود از رنگهاي تند و يكپارچه به صورت جسورانهاي استفاده كردند.يكي از منتقدين اين حركتها، آنان را "فوو" (جانور وحشي) خواند و آنها نيز همين نام را پذيرفتند.
فوويستها به رنگ واقعي اشياء(بدون لحاظ كردن تاثيرهماهنگي رنگها براي ايجاد تأكيد زيباشناسانه و. . . در طرح) بيتوجه بودند. برخي آثار وانگوك را محرك و آثار گوگن را تشديد كننده اين حركت ميدانند.
همچنين سراميكهاي ايراني، موزاييكهاي بيزانس و به ويژه مطالعه هنر شرق از عوامل مؤثر بر هانري ماتيس در اين سبك بوده است.
اكسپرسيونيسم
تقريباً معاصر با فوويستها در فرانسه، اين نهضت در آلمان و كشورهاي اسكانديناوي شكل و رشد پيدا كرد. اكسپرسيونيسم را «حالتگرايي» يا «تشديد حالتها» معرفي كردهاند. «مونش» پيشتاز اين نهضت است و براي مثال در تابلوي «فرياد» او، مضمون باطني بر كاربرد تناسبات ظاهري ميچربد.
البته اساس كار حالتگراها بر پايه كارهاي «وانگوك»، تأثير ماسكهاي افريقايي و همچنين نيروي عاطفي كارهاي مونش است. اين سبك، شيوهاي براي بروز احساسات دروني و حالات ويژه رواني است و در واقع عينيت بخشيدن به سوژه ذهني را دربرميگيرد.
از جمله نقاشان اين سبك ميتوان به مونش، اميل نولده، ايگرنشيل، كوكوشكا، هگل، مولر و بكمان اشاره نمود
آبستره
از «ابستركت»به معني «تجريد و انتزاع» ميآيد. كاندينسكي، كه خود از فوويستهاي پيوسته به اين مكتب بود، باور داشت كه با حذف هرگونه شباهتي با عالم مادي، به ماهيت شكل و رنگ، ماهيتي روحي ميبخشد. در اينجا مضمون، موضوع و محتوي به گونهاي مستقل از خط و رنگ و ساختار ظاهريوجود دارد.
از جمله نقاشان اين سبك ميتوان به كاندينسكي، كلي و موندريان اشاره نمود.
كوبيسم
به پيروي از ايدهها و كارهاي «سزان»، اين سبك توسط پيكاسو و براك به طور مستقل از هم ايجاد شد. به نظرسزان" هرچه در طبيعت هست از تركيب كره، مخروط و استوانه ايجاد شده و نقاشي نيز بايد برهمين اساس باشد."
در شيوه كوبيسم چون جوهر اشكال مطرح است، بنابراين شكل (Form) اهميت زيادي دارد و رنگ در مقايسه با آن از چندان اهميتي برخوردار نميباشد.
كوبيسم3 مرحله دارد:
1. شكل ثابت و اساسي اشياء مد نظر است و هدف تبديل اشياء و اشكال مختلف به اشكال هندسي ميباشد. (كوبيسم اوليه)
2. وجوه اشكال مختلف را در يك آن نمايش ميدهند. يعني اثر ناظر به همه وجوه اجسام از نيمرخ، تمامرخ، درون و بيرون باشد.( كوبيسم تحليلي)
3. در اين مرحله از نمايش اشياء هم صرفنظر ميشود و موضوع به گونهاي شكسته به اجزاء تجزيه ميشود.
معروفترين تابلو پيكاسو در اين سبك: اثر "گرانيكا" (مربوط به حمله هوايي آلمان به شهر گرانيكا ميباشد)
فوتوريسم (آيندهگرايي)
باني آن "فيليپوتوماسومارينتي"(؟) است. اين حركت قبل از جنگ جهاني در ايتاليا شكل گرفت و پيروان آن اعلام كردند كه هدفشان «بيان گرداب زندگي جديد، زندگي فولاد و تب و غرور و سرعت سرسام آور ميباشد